پنجشنبه سی ام خرداد 1387
مدتی ست که ماهی یکبار یا بیشتر آن هم با بی حوصلگی مطلب جدید می نویسم. این ایام امتحانات هم مزید بر این علت شده که کمتر با وبلاگ مشغول باشم. خیلی زود ایام می گذرد بسیار زودتر از آنکه حتی بتوانیم به این گذار فکر کنیم.بسیاری از دوستان این ترم فارغ التحصیل شدن شان را جشن گرفتند و من هنوز با واحدها کلنجار می روم و برای سال آینده برنامه ریزی می کنم. پاس کردن واحد، آمادگی برای کنکور ارشد، کار، زندگی مشترک، مسایل مالی و از این قبیل مشغله های مادی و دنیوی. بقول یکی از اساتید،این روزها تمامی نگرانی ما به سوی مسایل پست و مادی معطوف شده.
امروز کمی وقت پیدا کردم و سری به آرشیو صفحات وب زدم. آن روزها که دل و دماغ داشتم آرشیو خوبی از اخبار دانشگاه و بیانیه ها جمع آوری می کردم. حلقه دانشجویی آسمان(یادش بخیر)، اخبار انجمن ها سال 84 و 85 و بیانیه های آن سالها. از آن سالها چیزی جز تعدادی عکس و نوشته خبر باقی نمانده. بسیاری از دوستان یا در مقاطع بالاتر(البته بدلیل مهرورزی دولت نهم) در دانشگاه آزاد، مشغول به تحصیل اند و یا به کار و رفع مشکلات و مسایل متعدد پبیش روی زندگی می پردازند. از تمامی یاران تنها خاطره ای بجا مانده و چه غرور انگیز است مرور این خاطرات. به امید روزی که باز این یاران گرد هم بیایند و خاطرات خوش پیشین تجدید شوند.
در پایان بیاد دوستانی که در کنار آنان با شور و عشق بسیار زنده بودن را تجربه نمودم آخرین مطلب وب سایت آسمان را قبل از بسته شدن اجباری آن، در ادامه می آورم، هر چند که می دانم بسیاری از دوستان آن را خوانده اند ولی مرور آن خالی از لطف نیست.
هنوز هم مي توان به آسمان اميد داشت ...
يک پنجره ،
سقفي شيرواني ،
يک آسمان ،
يک آفتاب و يک آدم قدبلند .
اينها : همه چيز يک نقاشي بچه گانه اند . پنجره هايي مربعي رو به همان آسمان آبي و ساده .
اما روزگار ما خيلي شبيه اين نقاشي ها نيست ، بزرگتر که شدند آسمان نوشته هايشان آنقدر ها هم که نقاشي مي کردند آبي نماند . آدمهاي نقاشي ، بيشتر مي شوند و خانه هاي رنگ به رنگ سر به آسمان مي کشند با يک دنيا پنجره .
خيلي وقت است که نقاشي کودکانه مان را آويزان کرده ايم روي ديوار اتاق يکي از اين خانه ها .
خيلي وقت است که مي دانيم تنها يک پنجره رو به آسمان باز نمي شود .
ديگر گذشته آن مو قع ها که پنجره ي نقاشي کسي را خط خطي کنيم ، ديگر همه چيز در آن برگ هاي نازک دفتر نقاشي خلاصه نمي شود که مچاله اش کنيم و خلاص شويم از آن تک پنجره ي مربعي و آن آسمان کم رنگش .
اگر آنها بزرگ نشده اند ما خيلي وقت است که ديگر بچه نيستيم . آسمان ما تنها براي چند پنجره ، آبي نيست . هنوز هم مي توان به آسمان اميد داشت ...
اين روزها باز نگاه داشتن اين چند پنجره کمي سخت شده ! اين بار شايد قرعه به نام ما زده اند اما اين هم مي گذرد .
تمرين مي کنيم تا جور ديگري بنويسيم بي خيال آسمان که نمي توان شد !
پنجره اي تازه تر را باز مي کنيم و ما هم مثل هزاران شهروند ايراني که براي نوشتن و خواندن از روزگار اين سرزمين بي تابي مي کنند دوباره خواهيم نوشت و دوباره خواهيم خواند .
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
امشب بارون میاد. فصل بهار و دومین بارون توی دومین ماهش خیلی خیلی سخته. خدا به همه ما رحم کنه. فقط همین خشکسالی رو کم داریم.
وانگهی، بعد از 2 ماه دوباره تونستم زیر بارون قدم بزنم. توی کوچه، توی حیاط، زیر بارون، عطر بارون و برگهای تازه درختان و صدای نم نم بارون...
وای که چه زیباست. عادت دارم همیشه سرم رو روبه آسمون کنم و زیر لب دعا بخونم. از خودم بگو و از مینا.
از آمرزیدن نوع بشر بگم و از بارون رحمت الهی.
خدایا؛ ما مردم کم طاقتی هستیم و تحمل اینهمه سختی یکجا رو نداریم.
فقر و تهدید و تحریم و سرکوب.... حالا هم خشکسالی.
خدایا این مردمی که همیشه در دشمنی با خودشون و پروردگارشون از همدیگه سبقت می گیرن رو به خودشون ببخش.
ما تحمل این همه سختی رو نداریم، بارون رحمتت رو از ما دریغ نکن.
الهی آمین...
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
آغاز امسال برایم نشانگر آن بود که سال پیش رو، سالی لبریز از خیر و برکت خواهد بود.(انشاء الله) با این که در تعطیلات نوروزی در کنار خانواده نبوده و این ایام را به استراحت نپرداختم ولی از تمامی لحظاتش لذت بردم.
فردا 6 اردیبهشت ماه وارد هفتمین سال آشنایی ام با مینا می شوم.
هفت... یکی از اعداد مقدس تمامی ادیان و تمدن ها. امید فراوان دارم که در این هفتمین سال، بتوانم مقدمات زندگی در کنار یکدیگر را فراهم کنم.
این روزها نگرانی زیادی را در وجودم احساس می کنم. ترس و نگرانی از آینده این سرزمین...
نگرانی و دلواپسی نسبت به دوستان انجمنی، دانشگاه و آینده این دوستان.
قرار بر این است که در وبلاگ شخصی ام از ذکر این گونه مسایل خودداری کنم، چون ممکن است مورد سوء استفاده نا محرمان قرار گیرد. تنها و تنها به خاطرنشان نمودن این نکته بسنده می کنم که نسبت به آینده انجمن اسلامی و دوستان و یاران فعال در این تشکل، احساس نگرانی شدید می کنم.
معتقدم هر تشکل سیاسی (ولو اینکه آن تشکل دانشجویی باشد) به یک دوره انزوای ظاهری، برای بازپروری نیروها و تبیین راهبردهای جدید، دارد. این شعار را بارها بر در و دیوار دانشگاه نوشته ایم که خاموشی تقوای ما نیست،_من هم نگفتم دوران سکوت محض؛ بلکه سکون و سکوت در ظاهر و پویایی در درون_ ولی بیایید کمی عقلانی تر بیاندیشیم. بیاندیشیم که دانشجویان فعال انجمنی همانگونه که نامشان بر می آید، در وهله اول دانشجو هستند و بعد از آن یک فعال سیاسی. اینکه همه چیزشان یعنی هویت آکادمیک شان را تنها و تنها فدای فعالیت سیاسی نمایند، برای من بهیچ وجه قابل قبول نیست. خواهش می کنم که به من نگویید مانند پیر مردها نصیحت می کنم. من همان انجمنی هستم که سالهای گذشته بودم. همانگونه به ابعاد دیگر فعالیت دانشجویی ام می اندیشم که قبل تر می اندیشیدم، پس گذر زمان مرا محافظه کار نکرده، کما اینکه اگر فرصتی دست بدهد و اوضاع زندگی ام به ثبات لازم برسد، باز هم با تمام وجود و علاقه در انجمن اسلامی دانشجویان به فعالیت می پردازم. اینکه می بینم برخی از دوستان تمامی فکر و زندگی خود (البته در این میان برخی به ناچار و برای حفظ تشکیلات) را برای انجمن و فعالیت سیاسی گذاشته اند و دیگر جنبه های زندگی را از یاد برده اند، افسوس می خورم...
ما چریک نیستیم...
این مطالب تنها وتنها نظرات شخصی من(بعنوان یک فعال دانشجویی) است، من نه جامعه شناس هستم و نه مطالعات کافی در مورد علوم اجتماعی و تحلیل جامعه سیاسی داشته ام.
به امید روزی که تمامی ایرانیان افراط و تفریط را از یاد ببرند...
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
این روزها روزهای رخوت است و اندوه...
پایان سال همیشه برایم اینگونه است. امیدوار بودم این ایام با رویدادی خوش، بکام شیرین شود ولی نشد که نشد.
از قهر من با خانواده هفت روزی می گذرد و با اینکه در این هفت روز متحمل رنج فراوان شدم اوضاع که تغییری نکرد هیچ؛ روز بروز بدتر هم شد.
در این روزهای رخوت دیگر نه انتخابات برایم مهم است و نه رسانه ملی و برنامه های آبکی اش که با حماسه 24 اسفند(شما حساب بکنید از انقلاب به بعد ملت همیشه در صحنه چقدر حماسه آفریدند!! شاید خیلی بیشتر از حماسه های تمامی ملل جهان از آغاز پیدایش انسان تا کنون!!!) آبکی تر می نماید و نه این کار یا بهتر بگویم طرح جدیدی که برای برون رفت از این فضای رخوت به آن می پردازم.
هر روز از این اداره به آن اداره؛ از این مغازه به آن مغازه از صبح تا شام می دوم تا که شب خسته سر بر بالین بگذارم تا از فکر و خیال مصون بمانم.
در ساعات اندک بیکاری نیز کتاب سینوهه را دو باره می خوانم. این کتاب را در اوان کودکی و دور از چشم دیگران خوانده بودم ولی مطلب زیادی از آن دستگیرم نشد ولی حالا که قدری پیرتر شده ام مطالب کتاب برایم بسیار جالب می نماید.حال که کتاب را دوباره و با دید متفاوتی مطالعه می کند از آن لذت می برم.
شاید این آخرین پست سال 86 باشد پس پیشاپیش سال نو مبارک.
به امید پیروزی و بهروزی ایران زمین
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
ایام انتخابات است و تبلیغات بی امان صدا و سیمای ملی که این روزها و بعبارت دیگر این هفته های اخیر در فضای خانه ما طنین می افکند که آی ملت در این شرایط خطیر ایران، همه وظیفه دارند که پای صندوق های بیایند. میزان گسترده تأیید صلاحیت ها نیز مزید بر علت حضور سبز هم میهنان آگاه شده است. پس ملت همیشه در صحنه نتیجه می گیرد که انتخابات پیش رو یک انتخابات آزاد و رقابتی می باشد که در آن همه سلایق شرکت دارند. باید به حال دوستانی که به همین نتیجه گیری مطلوب نظر حکومت رسیده اند تأسف خورد که نه شرکت در انتخابات تکلیف و وظیفه است و نه این انتخابات آزاد و رقابتی می باشد.
دو روز پیش از روبروی ستاد انتخاباتی یکی از معدود کاندیداهای تأیید صلاحیت شده به اصطلاح اصلاح طلب رد می شدم که خانم جوانی به من سلام کرد و بروشوری از این کاندیدا را به من داد. مؤدبانه آن را پس دادم و گفتم من در انتخابات شرکت نمی کنم برای اینکه هزینه این بروشور به هدر نرود آن را به کسی بدهید که قصد شرکت در انتخابات را دارد. در حالیکه به بنر ها و شعارهای تبلیغاتی این کاندیدا نگاه می کردم از آن محل گذشتم. شعارهای تکراری و تهوع آور....
همراه شو ای عزیز......
ما زنده به آنیم...... یار دبستانی......
برای آنهایی تأسف می خورم که ناآگاهانه و به امید ایجاد روزنه ای هر چند کوچک در این پرده آهنین خود را در این بازی و برنامه از پیش برنده شرکت می دهند و تنها هیزم تنور انتخابات بی ثمر و تبلیغات پر شور و گداز بشمار می آیند و بس.
زمانی فکر می کردیم در این نظام باید با حداقل ها کار خود را پیش ببریم. حداقل ما دکتر معین و جبهه دموکراسی خواهی اش بود و رفته رفته به هاشمی و جبهه اعتدالش تقلیل یافت. حکومت همچنان به پیش می راند و ما نیز به عقب می رفتیم. اکنون از امثال ما کمتر کسی پیدا می شود که در این انتخابات شرکت کند. آنانی هم که تصمیم به شرکت گرفته اند دلایل شان آنقدر واهی و مضحک به نظرمان می آیند که جز لبخند معنا دار به هیچ نمی توان جوابشان را داد.در این روزهای واپسین انتخابات ترجیح دادم از بیرون رفتن خودداری کنم، تا بیش از این از ناآگاهی مردم رنج نکشم. براستی چه بلایی بر سرمان آورده اند که با شنیدن نام انتخابات و دیدن تبلیغات حکومتی احساس تهوع می کنیم؟؟
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
تصور کن، اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی، تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت، ارزش نیست جواب همصدایی ها، پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن، نه خمپاره دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره
همه آزادِ آزادن، همه بی دردِ بی دردن تو روزنامه نمی خونی نهنگها خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جُرمه اگه با بردن اسمش گلوت پر میشه از سُرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س تمام جنگهای دنیا شدند مشمول آتش بس
کسی آقای آدم نیست برابر باهم اند مردم دیگه سهم هر انسانه، تنِ هر بوته گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
امشب از اون شبهای دلگیره. بواقع این شعر نه فقط درد دل من بلکه تموم جوونهای مثل منه.
کشیدن درد این زندگی، تا کی؟ تا کی؟ تا کی....
شنبه بیست و دوم دی 1386
این روزهای سرد زمستانی و در این یک هفته تعطیلی سراسری، سرگرمی نبود جز کتب دانشگاهی و اینترنت و برنامه های صدا و سیمای ملی.
در اخبار آمده که فعالان سیاسی باید مرزهای خود را با امریکا نمایان کنند، یا ایرانیِ، اسلامیِ، ضد امپریالیسمِ، یه کم ضد کمونیست(چرایی این امر به روابط حسنه ایران با دولت های کمونیست بر می گردد.) ،ذوب در ولایتِ، هسته ای محورِ، ضد هلوکاستِ ،همیشه در صحنه و حامی طرح امنیت اجتماعی باشند، یا امریکاییِ، نجسِ ،جهانخوارِ ،ضد ولایت فقیهِ، ضد انرژی هسته ایِ، صهیونیستِ، هلوکاست محورِ، شناسنامه مهر نخورده یِ، مخالف طرح امنیت اجتماعی باشند.
در این راستا این حقیر بعنوان یک وبلاگ نویس غیر حرفه ای که هر از چندگاهی از کله مبارکمان رایحه خوش قرمه سبزی به مشام دوستان می رسد،هم مواضع خود را اعلام می کنم.
ایرانی هستم، اسلامی(*)،ضد امپریالیسم هستم(دوستان از این عبارت اینگونه برداشت نکنند که چپ رفتم.)، ضد کمونیست نیستم ولی چندان هم از دارو دسته چپ ها خوشم نمی آد، ذوب در ولایت(*)، بخاطر حادثه انفجار نیروگاه هسته ای چرنوبیل از این مواد هسته ای صلح آمیز هم خوشم نمی آد(البته کاملاً این دستاوردها را نفی نمی کنم)، ضد هلو کاست نیستم ولی صهیونیست هم نیستم، غیر از مجلس هفتم در بقیه انتخابات شرکت کرده ام، امنیت اجتماعی هم که گفتن نداره...
توضیح: موارد ستاره دار مصداق بارز تفتیش عقاید از خودم می باشند به همین دلیل از پاسخ گویی این سؤالات به خودم، خودداری می نمایم.
چند خطی هم در مورد این سرما و برف و فلج شدن کشور بنویسم. در شمال دریای مازندران، دریایی که ایران 39 درصد سهم قانونی خود را با حاتم بخشی دولتمردان، به هیچ معامله کرد، بزرگترین و پهناورترین کشور دنیا قرار دارد، کشوری که از اواسط اکتبر تا اواسط مارچ سراسر برف و سرماست، کشوری که سرمای 50 درجه زیر صفر برایش یک دمای معمول دوره زمستانی اش بحساب می آید. ولی تا بحال شنیده اید که برای اینهمه سرمای طاقت فرسا و کولاک شدید، این کشور یعنی روسیه، بمدت یک هفته فلج شود؟
فراموش نکنیم که این کشور موجودیت خود را مدیون این سرمای طاقت فرسا می داند. سرمایی که نه ناپلئون فرانسوی از پس آن برآمد و نه هیتلر آلمانی، جالب اینکه کارایی ملت روس در زمستانهای طاقت فرسای کشورشان در مبارزه با دشمنان تا دندان مسلحشان نه تنها کاهش نمی یافت، بلکه بطور شگفت انگیزی دو چندان می شد. کشوری که در عصر ناپلئون بصورت فئودالی اداره می شد و در عصر هیتلر بصورت سوسیالیستی. در هر دو دوره هم دیکتاتوری، ضعف مدیریت و فقر شدید گریبانگیر این کشور بود، ولی هیچکدام از این عوامل توجیحی نبودند برای عبور موفقیت آمیز این ملت از بحران.
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
The Road to Freedom
I feel the wind blowing through my doorway
It's telling me that the summer's gone
And the winter waits in shadow, waiting with the storm
I am old and my bones are weary
And my son he is all I have
But he has gone to fight for freedom, leaving with my heart
All my life I have loved this land, worked it with my hands
But can this freedom send the rain when seed is in the ground
Can this freedom heal the pain and bring my boy back to me again
I watched them sail from the rocks below me
It was like the sea in its endless rage
Many fall on the road to freedom, dying on the stones
All my life I have loved this land, worked it with my hands
But can your freedom send the rain when seed is in the ground
Can your freedom heal the pain and bring my boy back to me again
Late last night, as the world was sleeping, I dreamed my boy
He was calling out,'cos he was lost in some dark forest, and
Snow was falling down, falling on the ground
چهارشنبه سی ام آبان 1386
بعد ازسپری شدن روزهای بسیاراز آخرین مطلب، باز فرصتی و دل و دماغی پیدا کردم تا ساعتی را صرف وبلاگ کنم. خیلی از روزها وسوسه می شدم که پست جدیدی بنویسم، موضوعات و حوادث بسیاری بود که هرکدامشان بهانه خوبی بودند برای نوشتن ولی غیر از اینها دل و دماغ هم عناصر مهمی در عرصه وبلاگ نویسی بحساب می آیند که اگر نباشند پست جدیدی هم نوشته نمی شود.
این روزها که مشکلات روزمره از گذشته هم فزونتر شده بسختی می توان نوشت. چندی پیش می خواستم به بهانه 13 آبان مطلبی در مورد بچه های انجمنی بنویسم که نشد، باز هم چند روز پیش می خواستم در مورد روابط تاریخی ایران و آلمان بنویسم که همان بحث دل و دماغ پیش آمد...
امشب شبکه 3 سیمای ملی!!! ویژه برنامه ای برای گُل روی برادر کمونیست(بهتره بگیم عدالت محور مهرورز ) هوگو چاوس پخش نمود. طبق معمول برادر کمونیست با آن لباس سرخش لفاظی می کرد و دوبلورهای ماهر ایرانی هم حس و هوای لفاظی های ایرانی جماعت را بر صدای نازنین چاوس اضافه نمودند و فیلم کامل شد.
حقیقتاً مطلبم نمیاد همین را هم بزحمت نوشتم. ولی در روزهای آتی می خواهم مطلبی در مورد انجمن بنویسم و البته پاییز را هم فراموش نکرده ام، حتماً در مورد پاییز می نویسم.
لینک جدیدی که در قسمت روزانه گذاشته ام را حتماً پیگیری کنید، خاطره ای از یک خلبان بازنشسته نیروی هوایی، تعقیب کردن یک شی ناشناس در 31 سال پیش بر فراز تهران...
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
رسانه ملی و حقایق وارونه...
چندیست که می خواهم در مورد رسانه ملی و ابزار تبلیغات دولت مطلبی بنویسم. شاید اخبار وارونه بسیاری که در پی سفر احمدی نژاد به نیویورک، از این رسانه به اصطلاح ملی و دیگر رسانه های تملق گوی دولت در گوش خلق الله خوانده می شود باعث شد که این مطلب را زودتر از آنچه که انتظار داشتم بنویسم. تبلیغات عامل مهمی در ایجاد ذهنیت توده مردم نسبت به واقعه یا شخصیت یا کشور و یا ایدئولوژی خاص، بشمار می رود و بسیاری از اوقات می تواند آنها را بسیار دور تر و فراتر از واقعیت ذاتیشان به خلق الله بنماید. تبلیغات سیاه (تبلیغاتی که نمونه آن را در این روزها به وفور مشاهده می کنیم) را در طول تاریخ به وفور می بینیم. نمونه های ملموس آن را بیشتر در دوران معاصر و قرن بیستم و بیست و یکم ، که رسانه های مبلغ دولت ها فراگیر شدند، شاهدیم.
اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی . این عبارت برای تمامی مبارزین مارکسیست یعنی همان بهشت موعود. کشوری با قوانین منطبق با آرای مارکس و انگلس، کشوری بر پایه سوسیالیسم، برابری نژادی، اقتصادی و سیاسی.
آروزی تمامی مارکسیستهای آنسوی پرده آهنین(مرزهای شوروی)، ورود به قلمرو بهشت سوسیالیسم بود و بس. کسی از اوضاع بد اقتصادی و جیره بندی های مواد غذایی و سیل مردم گرسنه دوران لنین در این سوی پرده آهنین خبر نداشت، هیچ کس از تصفیه های استالینیستی خبر نداشت، هیچ کس از فساد سران حزب کمونیست در دوران بعد از استالین اطلاعی در دست نداشت، احدی جز مقامات عالی حزب کمونیست از کشوها و گاوصندوق پر از پول اتاق کار چرنینکو(دبیر کل حزب و رهبر اتحاد جماهیر شوروی) بعد از مرگش، اطلاعی در دست نداشت؛ چون نظام دیکتاتوری شوروی و خبرگزاری رسمی اش (خبرگزاری تاس) نمی خواستند ملت سوسیالیست شان و همچنین جهانیان از پوسیدگی درونی نظام کمونیست اطلاعی در دست داشته باشند؛ و آن هم از سرنوشتشان...
دستگاه تبلیغات هیتلر که ریاست آن بر عهده گوبلز(وزیر تبلیغات هیتلر) بود هم در دروغ پردازی گوی سبقت را از رقیب کمونیست شان در شوروی ربوده بودند. برای تهییج ملت خسته از جنگ جهانی اول آلمان، برای شرکت در جنگ خانمان سوزی جدید، دستگاه تبلیغات گوبلز تمامی تلاش خود را بکار برد. ابتدا در قضیه الحاق اتریش به آلمان(آنشلوس)، که با شورش های حامیان نازی در اتریش و تلاش آلمان برای نا امن جلوه دادن این کشور صلح طلب و در نتیجه حضور نیروهای آلمانی در این کشور برای برقراری امنیت! و در آخر الحاق این کشور به آلمان از طریق یک رفراندوم آزاد!!
سپس در الحاق کشور چک و در آخر تلاش برای الحاق لهستان، البته با دروغ پردازی های فراوان در مورد شکنجه و کشتار نواحی آلمانی زبان لهستان و تلاش پیشوا برای نجات ملت آلمان از زیر یوغ جهودها. آغاز جنگ جهانی و در آخر خودکشی هیتلر، گوبلز و همسرش( در حالیکه هشت فرزندشان را با سیانور به قتل رسانده بودند، بدلیل اینکه نمی خواستند فرزندشان در جهانی بدون ناسیونال سوسیالیسم زندگی کنند!) پایان کار دیکتاتور خونخوار آلمان و دستگاه تبلیغاتی اش بود.(فیلم سقوط Downfall، ساخته آلمان را حتماً ببینید.)
در ایامی نچندان دور هم بوش را می بینیم و موج تبلیغاتی که بر علیه عراق براه انداخت تا بتواند مجوز حمله به این کشور مفلوک را از افکار عمومی امریکا بگیرد که در آخر هم به این نقطه پایان رسید.
حکایت رسانه های متملق حاکمیت، هم شنیدنیست. به دوران استحاله خاتمی بر می گردم و ایام انتخابات مجلس هفتم. یکی از بارزترین دروغهای آن روزها که از رسانه ملی به مغز خلق الله فرو می رفت، شرکت گسترده ملت همیشه در صحنه در انتخابات بود. خوب بیاد دارم گزارشی را که از ابراز شگفتی رسانه های خارجی از میزان بالای شرکت کنندگان در انتخابات حکایت می کرد و تصویری از گزارش خبرنگار بی بی سی و موضوع آن گزارش که به زبان انگلیسی زیر نویس شده بود، بیش از 2500 نفر از کاندیداهای انتخابات توسط شورای نگهبان رد صلاحیت شدند!!
تا اتفاقات هفته پیش، آن گزارش ، بی شرمانه ترین دروغی بود که تا بحال از رسانه ملی شنیده بودم چرا که بوضوح شعور مردم ایران را مورد عنایت قرار داده بود، حالا بماند که از زمان سر کار آمدن دولت نهم هم دروغ های شاخدار بسیاری از زبان وزرا و مسئولین دولت مهرورز پخش شده است که ذکر آنها مثنوی هفتاد من می طلبد.
اما یکی از دوغ پردازی ها و وارونه جلوه دادنهای حقایق همین سفر اخیر احمدی نژاد به نیو یورک است که آن افتضاح و توهین ها را به موفقیت چشمگیر و مثال زدنی مبدل می نماید و دفتر ریاست جمهوری بی شرمانه از مردم می خواهد که به مناسبت این موفقیت سجده شکر!! بجای آورند. جنتی از تریبون نماز جمعه و در خطبه هایش موفقیت احمدی نژاد را به آحاد ملت همیشه در صحنه تبریک می گوید و از درخشش و رییس جمهور در سازمان ملل مانند ستاره! صحبت بمیان می آورد و به پیش نمازی می ایستد!! آیا انتظار دارید نماز آن همه مؤمنی که پشت سر جنتی نماز می خوانند مورد قبول قرار گیرد؟ خدا کند که قبول باشد و گرنه...
