یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
بازهم کیهان و هسته ای بازی هایش...
قبل از هر چیزی این خبر را که از کیهان گرفتم بخوانید .
دفاع ميرحسين موسوي از ديپلماسي دولت نهم ( خبر ويژه )
يك پايگاه اينترنتي نزديك به حزب كارگزاران خبر از آن داد كه ميرحسين موسوي اخيراً در يك جمع خصوصي كه تعدادي از اصلاح طلبان درآن حضور داشته اند به دفاع از سياست هاي هسته اي دولت اصولگرا پرداخته است.
«آفتاب» نوشت: مهندس موسوي در ديدار جمعي از اصلاح طلبان در هفته گذشته با تأكيد بر اينكه امريكا در پرونده هسته اي به دنبال طرح خاورميانه بزرگ و اجراي طرح نقشه راه است، ازدولت اصلاحات به دليل كوتاهي در مقابله با اين نقشه انتقاد كرده است. وي همچنين تأكيد كرده است بايد از مواضع دولت نهم دراين زمينه دفاع كرد.
به این کاری نداریم که چقدر این خبر صحت داشته باشد،مهم نفس عمل است که کیهان به آن پرداخته است.
ظاهراً حاکمیت بدنبال هر گونه حمایت از برنامه های هسته ایش است از روزنامه ها و نشریات خودی مثل یالثارات و کیهان گرفته تا نشریات غیر خودی مثل شرق و اعتماد ملی و حتی نشریات بین المللی چون نیویورک تایمز یا هفته نامه تایم، از مؤتلفه گرفته تا مشارکت و حتی میر حسین موسوی که سالهاست بی خیال سیاسی جماعت شده و به فرهنگ و هنر چسبیده است.
از همه بیشتر روزنامه وزین کیهان در تب و تاب هسته ای می سوزد و هم اکنون که توجهات جهانی بار دیگر به ایران جلب شده بیش از پیش به جوش و خروش افتاده و برای برنامه هسته ای دولت محبوبش، طرفدار جمع می کند چه از حامیان سنتی اش و چه از کسانی که سابق بر این پای ثابت ستون ویژه اش ( ستونی که در آن میتوان مصداقهای بارز نشر اکاذیب را یافت) بودند.
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
بازخوانی سناریو فیلمی که هنوز اکران نشده
بمناسبت پخش احتمالی اعترافات رامین جهانبگلو از صدا و سیمای ضرغامی (لاریجانی سابق)، می خواهم به پیشوازش بروم وچند جمله از فیلمنامه این فیلم هنوز اکران نشده را برای شما بنویسم.
ابتدا توضیح این نکته ضروری است که من هیچ دسترسی ویژه ای به اِطِل جماعت ندارم و بنابر تجربیاتی که از دیدن برنامه هایی از قبیل هویت و چراغ که سابق بر این یکی از سریالهای پر طرفدار بودند و همچنین فیلمهای اعترافات علی افشاری ، دانشجویان دستگیر شده در خرداد ۸۲ و از همه جدید تر وبلاگنویسان باز داشت شده این مطالب را می نویسم.
پرده اول : متهم ابتدا پشت یک میز که روی آن پارچه سبز کشیده اند در جای خود آرام می نشیند،ظاهری تمیز دارد ، به احتمال زیاد تمام صورت را تراشیده است ، شاید هم مثل علی افشاری سبیل داشته باشد.
خود را معرفی می کند که کیست و از کجا آمده. دائماً سرش پائین است و به کاغذ روبرویش نگاه می کند، گهگاهی هم با اکراه سرش را بالا می آورد و نیم نگاهی به دوربین می کند.
پشت صحنه: کسی پشت دوربین نیست ، همه چیز از بیرون از اطاق کنترل می شود ، اطاق را خالی گذاشته اند که متهم بخوبی در سکوت اتاق در نقشش فرو رود.
پرده دوم:از اولین سفر خارجی خود می گوید و از اولین ملاقات با رابط امریکایی خود، از آموزشهایی که در آنجا زیر نظر سیا و موساد دیده است،و از مأموریت خود برای راه اندازی انقلاب مخملین....
لیست بلند بالایی ازاسامی همکارانش را در این پروژه شامل روشنفکران ، اصلاحطلبان مشارکتی ، روزنامه نگاران ، نهضت آزادی و ملی مذهبی ها و در آخر چند تا از دانشجویان انجمنی.... می خواند(به احتمال بسیار زیاد هم از مهندس موسوی خوئینی بعنوان نزدیکترین همکار یاد می شود.)
پرده آخر: از ملت همیشه در صحنه عذر خواهی بعمل آورده و چند فحش هم نثار استکبار جهانی می کند.....
جمعه بیستم مرداد 1385
چه چیزهایی داریم و چه چیزهایی نداریم.....
در نوشته قبلی ام اشاره ای به کیهان و هسته ای بازیهایش داشتم.
این قسمت را از کیهان عزیز بر داشته ام بد نیست شما هم بخوانید.
خرما (گفت و شنود)
گفت: چرا در جلسات دولت چاي و خرما مي دهند؟
گفتم: مگه چه عيبي داره؟ دولت ساده زيستي را از خودش شروع كرده، اين كه جاي تشكر داره.
گفت: آره! ولي چرا خرما؟ مگه جلسه دولت فقط شب هاي جمعه تشكيل ميشه؟
گفتم: قند هم ميدن، اما خرما كه سالم تر از قند و شكره، تازه با ديپلماسي داخلي و خارجي نيز هماهنگي داره!
گفت: چه هماهنگي؟!
گفتم: مرد حسابي! خرما هم «انرژي» داره و هم «هسته» بنابراين وقتي اعضاي دولت خرما مي خورند در عمل نشان مي دهند كه «انرژي هسته اي حق مسلم ماست»!
چون فعلاً کمتر رسانه ای به این هسته ای بازیها توجه می کند غیر از کیهان و من، یک خبر دیگر را از کیهان بواسطه من بخوانید.
بسيج دانشجويي دانشگاه هاي كشور: دولتمردان نظام پاسخي به بسته پيشنهادي اروپا ندهند
بسيج دانشجويي دانشگاه هاي سراسر كشور با صدور بيانيه اي درخصوص قطعنامه اخير شوراي امنيت سازمان ملل اعلام كرد به دولتمردان نظام نيز اعلام مي كنيم به بسته پيشنهادي اروپا كه قبل از اخذ پاسخ، مسير ديگر را طي مي كند هيچ گونه پاسخي داده نشود؛ زيرا در مقابل تعليق غني سازي هيچ پاداشي شايسته و اقناع كننده ملت ايران نيست.
شاید در ذهنتان این سؤال پیش بیاید که چه اتفاقی افتاده که به هسته ای جماعت گیر داده ام.
در پاسخ باید بگویم مگر نه اینکه انرژی هسته ای نخستین اولویت سرزمین مان است؟ مگرنه اینکه ما در این مملکت همه چیز داریم غیر از انرژی هسته ای ؟
دموکراسی ، عدالت ،مهرورزی، رفاه، مطبوعات آزاد، رسانه واقعاً ملی ،دسترسی آزاد به اطلاعات ، نفت بر سر سفره ، بازار بورس پر رونق ،حقوق بشر ، جامعه مدنی ، احترام به حقوق اقلیتهای دینی و قومی ، انتخابات آزاد و... همه اینها را داریم .
و ....
فقر ، اعتیاد ، نقض حقوق بشر ، فساد ، نظارت استصوابی ، ، برخورد خشونت آمیز پلیس زن« که قرار بود حافظ(شما بخوانید سعدی)امنیت جامعه باشد» با زنان معترض به تبعیض ، گشت ارشاد ، زندانی سیاسی ، سرکوب دانشجویان منتقد حاکمیت ، برخورد شدید با اعتصاب کنندگان سندیکای شرکت واحد که تنها جرمشان تلاش برای افزایش دستمزدهایشان بود، اقتصاد بیمار متکی به درآمدهای نفتی، گروه فشار ، سعید عسگر، فاجعه کوی دانشگاه و خیلی چیزهای دیگری که مجالی برای شمردن آنها نیست را ابداً نداریم.....
و از همه مهمتر انرژی هسته ای!..
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
خاطرات یک روز هسته ای!!......
به منظور یافتن موضوعی برای نوشتن ساعتی را در اینترنت گشت و گذار کردم تا به روزنامه کیهان رسیدم!!
این کیهان هم عجب روزنامه ایست؛ پر از سوژه برای نوشتن.
در بخشی از مطالبش شعار جالب «انرژي هسته اي حق مسلم ماست خروج از ان پي تي خواسته ملت ماست»
به چشمم خورد.
از این بهتر نمی شد مدتی است که دلم برای این حق مسلم و خواسته ملت گفتن ها تنگ شده .
فعلاً حوادث لبنان شعارهای راهپیمایی های بعد از نماز جمعه را تحت تأ ثیر خود قرار داده ولی کیهان نازنین ما به این راحتی ها دست ازاین شعار روح بخش بر نمی دارد.
البته زیاد نگران نباشید مهلت ایران رو به اتمام است و ظرف یکی دو هفته آینده باز هم سروکله انرژی هسته ای پیدا می شود.
بیاد پاییز گذشته افتادم که مناقشات هسته ای ایران وارد مرحله تازه ای شده بود و ملت همیشه در صحنه هر جا می نشستند به هر بهانه ای (حتی به بهانه شلوغی اتوبوس یا مترو)؛حق مسلمشان را به یاد می آوردند. کسانی که در تهران سکونت دارند خوب می دانند چه می گویم. در ساعات شلوغ رفت و آمد در اتوبوسها و واگنهای مترو، ملت برای رهایی فشار ناشی از خستگی کار روزانه و ازدحام بیش از حد مسافران شهری حق مسلم خود را بیاد می آوردند و یکصدا آن را از حاکمیت طلب می کردند.( این فکر به ذهنتان خطور نکند که این شعارها به قصد تمسخر بوده هرگز!!!)
در آن روزها سفری به تهران داشتم ( عموماً من در مواقع حساس به تهران سفر می کنم این از ویژگیهای اِطِلی من می باشد) ؛ خوب بیاد دارم در اتوبوس آزادی-انقلاب با آن ترمزهای وحشتناکش (کسانی که سوار این اتوبوسها شده اند می دانند چه می گویم) پیر مردی ریز نقش دستش را از میله عمودی اتوبوس گرفته بود؛ با ترمزهای ناگهانی؛این بنده خدا زیر فشار جمعیت با آنها می رفت و می آمد و هربار حق مسلم را یادآور می شد و ملت نیز یکصدا همراهی می کرد.
بر گردیم به دانشگاه و انجمن خودمان .
در شومیزهای سفیدی که به دیوار انجمن بمناسبت های مختلف می زدیم تا دانشجویان هر چه دلشان خواست روی آن بنویسند ؛بیش از 90 درصد آن مطالب در مورد تمسخر این شعار بود .
البته این انرژی هسته ای برای من زیاد هم بد نبوده روزی که جشن هسته ای بود بچه های بسیج و جامعه اسلامی با بودجه دانشگاه انواع و اقسام شیرینیجات بعلاوه شربت پرتغال را عرضه نمودند ؛ما هم مترصد اینگونه پذیرایی های حاکمیت بوده و هستیم فرصت را غنیمت شمردیم و در شادی هسته ای شریک شدیم؛ناگفته نماند تلویزیون هم تصاویرما را نشان داد و کلی معروف شدیم! دور بین صدا وسیما در حوالی انجمن پرسه می زد و مصاحبه می گرفت ما هم در پشت صحنه خودی نشان دادیم؛ مثلاً در صحنه ای من داشتم دست محمد حسین را می کشیدم تااز روی پله بلندش کنم یا در صحنه ای دیگر دستانم را بر گردن افشین و مهدی انداخته بودم و آنها من را می کشیدند ! یا در صحنه ای دیگر من امین نظری را بلند بلند صدا می کردم و امین هم جوابم را بلند بلند می داد.
جمع ما جمع بود و آن روز خیلی کارها کردیم که یادآوری آنها برایم لذت بخش است. این هم از خاطرات یک روز هسته ای!!........
این مطلب را به حساب نوشته های سیاسی تاریخی من بگذارید چون وقایع آن روز واقعاً تاریخی بود.
روسیه قول داده تا پایان سال 2006 نیروگاه بوشهر را راه اندازی کند یادم باشد روز راه اندازی این نیروگاه حتماً سری به دانشگاه بزنم؛ کیک تولد نیروگاه بوشهر بعد ازاینهمه سال؛ خوردن دارد!!...........
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385
برای چه؟...برای که؟...
این روزها که بمناسبت یکصدمین سالگرد صدور فرمان مشروطه در حال و هوای جنگ بین مشروطه و مشروعه بسر می بریم بهانه خوبیست برای نوشتن.
از زمانیکه بطور جدی وارد انجمن شدم همیشه این بحث در خانواده مان پیش می آمد که فعالیت سیاسی و تحمل هزینه های آن برای چه؟برای که؟
تمامی خانواده یک طرف و من طرفی دیگر...
برادر بزرگم که سابق بر این در رکاب جنبش دانشجویی شمشیر می زد و پس از حوادث تلخ خرداد 82 و ورود به مقاطع بالاتردانشگاهی بی خیال انجمنی جماعت شد همیشه این گونه استدلال می کند که هنوز ملت شعور فرهنگی و سیاسی شان به آن حدی نرسیده که بتوانند در یک جامعه دموکراتیک زندگی کنندوآزادی های فردی دیگران را تحمل کنند.
همیشه برای بیشتر روشن کردن من این مثال را می آورد که هرگاه دیدی در اولین ایستگاه مترو وقتی قطاررسید؛ بدون آنکه ملت برای نشستن روی صندلی از سرو کول هم بالابروند؛ با آرامش سوار قطار شدند آن وقت است که می توانیم بگوییم جامعه ایرانی پذیرای دموکراسیست.
خوب یادم هست پائیز 83 در سفری که به تهران داشتم سری به خوابگاه برادرم زدم و شب را نزد برادرم سپری کردم . ساعت 10 شب ناگهان برق قطع شد و تمامی 2 بلوک خوابگاه ......(اسمش را نمی گویم که باعث ناراحتی دانشجویان آن خوابگاه نشوم) در خاموشی فرو رفت. قطع شدن برق همانا و صدای انواع حیوانات از این دو بلوک بلند شدن همان!(آن دسته ازدانشجویان معترض خوابگاه گویا به این نتیجه رسیده بودند که با درآوردن صدای پیشی و بَبَیی می توانند برق را وصل کنند.)
اتفاقاً آن شب در باره این موضوع با هم اتاقی های برادرم بحث می کردیم و فرصت خوبی بود تا برادرم حرفهایش را به اثبات برساند.
با یادآوری این خاطرات ؛مطالبی را که چندی پیش در مورد مشروطه خوانده بودم را در ذهن مرور کردم.
بعد از بالا گرفتن دعوای مشروطه خواهان برای تأسیس عدالتخانه و مجلس؛ ناصرالملک (یکی از رجال قاجار که در اروپا تحصیل کرده و مشروطه آنجا را دیده بود) نامه ای به آیت الله طباطبایی می نویسد(کاری نداریم که این نامه نوشتن به تحریک عین الدوله بوده یا نه؛مهم مطالب آن نامه است)و در آن ضمن تمجید از مشروطه اروپایی ؛ با دلایلی مشروطه شدن ایران را در آن زمان به صلاح نمی داند قسمتی از آن نامه را که به موضوع مد نظر من هم می خورد را در اینجا می آورم:
«فرض بفرمائید از بندگان اعلیحضرت بمیل خاطر باین مملکت دستخط آزادی کامل مرحمت بفرماید و به جنابعالی امر شود مجلس مبعوثان تشکیل بدهید چه خواهید کرد؟استدعا می کنم از روی بی طرفی اقلاً دویست نفر برای بنده بشمارید که وقتی از این اشخاص پرسش شود چه جهت دارد که روزبروز پول ما در تنزل است و حال آنکه نقره اش که از نقره فرانک و مارک و شلینگ بیشتر بار ندارد صحیحش را بگوید و چاره اش را هم بداند یا سایر شعبات سیاسی و مالیاتی و تجارتی و فلاحتی و نظامی آنچه امروز بکار زندگی و ترقی یک ملتی می خورد همه را بتواند بمطرح مذاکره و حل و عقد بیاورد گمان بلکه یقینم اینست و بر صحتش قسم می خورم که اگر از روی انصاف بخواهید انتخاب بفرمائید در تمام ایران یکصد نفر نمی توانید پیدا کنید .
پس برای چه فریاد می کنید؟.......برای که سنگ بسینه می زنید؟........
باز هم رسیدیم به اول مطلب برای چه؟برای که؟
شنبه چهاردهم مرداد 1385
یادی از مشروطه
امشب ۱۴ مرداد است و یکصدمین سالگرد صدور فرمان مشروطه و برای من که علاقه زیادی به نوشتن مطالب تاریخی دارم بهانه خوبیست .
بی تردید مشروطیت تأثیر گذارترین رویداد در تاریخ معاصر ما بشمار می آید.
مطلب برای نوشتن در باره این موضوع زیاد است و فضا و قالب وبلاگ برای اینگونه مطالب نامناسب.
بهمین دلیل به دو سه نکته در مورد مشروطیت اشاره می کنم که تأثیرات آن هنوز هم در جامعه ما باقیست.
در ابتدا از چهره های نامی و موثر در انقلاب مشروطیت یادی کنیم ؛ازحاجی میرزا حسین خان سپهسالارصدر اعظم ناصرالدین شاه که نقش مهمی در بیداری ایرانیان داشت؛از میرزا ملکم خان که او نیز همانند سپهسالار( شاید هم بیشتر ) نقش مهمی در بیداری ایرانیان داشت ؛سید جمال الدین اسدآبادی؛ دوسید بزرگوار آیت الله بهبهانی و آیت الله طباطبایی که از ابتدای جنبش ایرانیان برای عدالت و آزادی تا صدور فرمان مشروطه و بعد از آن دوران استبداد صغیر و سپس فتح تهران و تنبیه خائنان به مشروطه پیشرو بودند؛از میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملک المتکلمین دو شهید مشروطه که بطرز دردناکی در باغشاه به شهادت رسیدند؛از ستارخان و سالار خان که قهرمانانه یازده ماه در برابرسپاهیان محمد علیشاه در تبریز مقاومت کردند و از تمامی کسانی که در راه آزادی و آبادانی و سربلندی ایران جان خود را فدا کردند....
نکته بعدی در مورد مشروطه مشروعه است که اولین بار شیخ فضل الله نوری این عنوان را بکار برد و سبب جدایی بسیاری از متدینین،ملاها و طلبه هایی که از ابتدا با مشروطه بودند ولی دغدغه دین را هم داشتند شد.
همین عبارت مشروطه مشروعه سالیان بعد در زمان جمهوری اسلامی مستمسکی شد برای کسانی که می ترسیدند انقلاب به دست (به زعم خودشان) نا اهلان بیافتد.
در توضیح عملکرد شیخ فضل الله در جنبش مشروطه باید بگویم آنگونه که ما در کتابهای تاریخ مربوط به مشروطه خوانده ایم ایشان در ابتدا با آن دو سید بزرگوار همراه نبوده و با ایجاد عدالتخانه که از خواسته های اولیه آزادی خواهان بود مخالفت می نمود ولی بعدها, پس از گذشت ماهها تلاش و تحمل سختی های بسیار آزادی خواهان، هنگامیکه همه شهرها یکصدا خواهان مشروطه بودند ایشان هم به منظور اینکه از توده مردم جدا نشود به موج مشروطه خواهان پیوست .
از حوادث دوران مجلس که بگذریم بعد از تاج گذاری محمد علیشاه و شروع دشمنی آشکار و پنهان او با مشروطه خواهان شیخ فضل الله و دیگر علمایی که مشروطه را باب طبع خویش نمی دانستند با شاه همکاری کرده و از هیچ کوششی در براندازی مجلس و طرد انجمنها (در زمان مشروطه در هر شهر انجمنی وجود داشت نمایندگان منتخب مردم و اصناف در آن به تصمیم گیری در مورد مسائل مهم آن شهر می پرداختند و از همین انجمن ها به مجلس نماینده فرستاده می شد؛می بینیم که در مقاومت تبریز در برابر نیروهای دولتی این انجمن تبریز بود که به امور مالی،رفاهی و امنیتی شهر می پرداخت) فرو گذاری نمی کردند.
من نمی خواهم نتیجه مشخصی از این مطالب بگیرم نتیجه گیری را بعهده شما می گذارم ؛ هدف من صرفاً ذکر حقایقی چند در مورد شیخ فضل الله بود که امروزه در کمتر کتاب تاریخی با آن مواجه می شویم.
شنبه چهاردهم مرداد 1385
به بهانه شهادت اکبر محمدی
همه عدالتی که قرار بود درجمهوری اسلامی برقرار شود، این بود ؟
ما که آنروزها نبودیم ولی از پدرانمان شنیده ایم که قرار بود بعد از انقلاب دیگر زندانی وجود نداشته باشد.
قرار بود زندانها تبدیل به موزه شوند و ملت برای یاد آوری جنایتهای رژیم گذشته آخر هفته دست خانواده شان را بگیرند و برای سپری کردن آخر هفته ای پربار از موزه ها دیدار کنند و لعنتی هم نثار عمال رژیم شاهنشاهی کنند که این همه جنایت را در این زندانهای مخوف نموده.
پس چه شد؟
چه شد آن همه قول و قرار؟
چه شد آن حکومت دموکراتیکی که قرار بود مارکسیستها هم در آن آزادانه فعالیت کنند؟
باز هم از پدرانمان شنیده ایم که آن روزها همه با هم برادر بودند،حتی سخنی تاریخی از شهید مطهری را شنیده ایم که مارکسیست ها را با لحن برادر مارکسیست من! مورد خطاب قرار می داد.
چه شد این برادر گفتن ها؟
بگذارید بر گردیم به موضوع اصلی خودمان یعنی شهادت اکبر محمدی.
من به شخصه خاتمی و یاران اصلاح طلبشان را مسبب شهادت اکبر محمدی می دانم.اگر آنروزها خاتمی سکوت نمی کرد،اگر کوتاه نمی آمد،اگر مصلحت اندیشی را پیشه نمی کرد(نمی دانم کدام مصلحتی بالاتراست ازسکوت در برابر قلع و قمع دانشجویان و جوانانی که فقط یک گناه داشتند آن هم ایستادگی در برابر اقتدار گرایان بود)،هیچ وقت کار به این جا نمی رسید.
حالا کجاست این خاتمی؟
کجایند این اصلاح طلبان پر ادعا که وقتی زمانه به کام آنها نیست مانند موش به لانه هایشان می روند تا در فرصتی دیگر سر بلند کنند و باز جوانان بی گناهی را فدای خواسته های نفسانیشان کنند؟
کجاست موسوی خوئینی ها که اولین جرقه 18 تیر برای حمایت از روزنامه اش زده شد؟
کجاست دکتر معین و آن جبهه پوشالی دموکراسی و حقوق بشرش؟
کجایند این اصلاح طلبان به اصطلاح پیشرو که الان سر در لاک بی خیالی فرو برده اند و حتی جرات دفاع از خود را در برابر وزیر ارشاد ندارند.
نوبت شما هم می رسد.............
یکی دو ماه پیش ، رسانه به اصطلاح ملی تصاویر کتک خوردن عراقیها را بوسیله نظامیان انگلیسی نشان می داد ومجری برنامه اعلامیه حقوق بشر را با آب و تاب می خواند.
راستی چه ملتی هستیم ما!
گویی که اعلامیه حقوق بشر را خطاب به همه کشورها نوشته اند غیر از ایران....
شنبه چهاردهم مرداد 1385
برای دوست عزیزم نوید
آمدن من به انجمن و اتفاقاتی که در این ۲ سال و نیم گذشت داستانی بلند دارد.
تصمیم گرفته ام که هر از چند گاهی از دوستان انجمنی ام بنویسم.
این را به حساب دست نوشته های تاریخی من بگذارید.
برای شروع می خواهم از نوید لطیفی بنویسم. یکی از معدود کسانی که در انجمن از روز اول هوایم را داشت و تا روز آخری که در انجمن بود مهر خودش را از من دریغ ننمود.
اولین بر خوردی که با نوید داشتم روز سومی بود که به انجمن می آمدم.
خوب یادم هست که سراغ امین نظری را از بچه ها گرفتم و جواب دادند فعلاً نیامده . یکی از خانمها من را به نوید معرفی کرد،نوید هم تعارف کرد که بنشینم.
در مورد خیلی چیزها از من سوال کرد. خوب یادم هست که داشتم با دسته چتر همراهم بازی می کردم و صحبت می کردم که نگاه پر معنایی به چتر انداخت و من زود خودم را جمع و جور کردم....
این گذشت تا روزی که قرار بود مراسمی برای آزادی دکتر شهمرادی بر گزار شود.
امین نظری روز قبلش به من گفت که این مراسم فرصت خوبیست که خودت را نشان دهی؛فردا صبح ما از ساعت ۸:۳۰صبح!! شروع می کنیم!!! شما ۸ صبح اینجا باش!!!!
و همینطور که حدس می زنید ۸:۳۰صبح شد ۱۲ظهر!!!
این اولین مراسمی بود که در آن نوید را پشت میکروفون می دیدم(مجری مراسم نوید بود).
هنوز هم حرفهایش را بیاد دارم.
روز ۱۶ آذر بعد از پایان مراسم به من گفت آقا معلومه که خیلی به انجمن علاقه دارید.(اون موقع من را به اسم آقا صدا می کرد).
من با نوید خاطرات زیادی دارم.آن روزهایی که انجمنی ها را زیاد نمی شناختم داخل دفتر علوم که می نشستم فقط سرم به کتاب بود یا روزنامه... خوب یادم هست که وقتی نوید به داخل دفتر می آمد به من به شوخی می گفت چقدر شما می خوانید من را واقعاً شرمنده می کنید ومن هم می خندیدم.
نام نوید لطیفی در ذهن من با صحنه های بیاد ماندنی زیادی عجین شده؛ آن سخنرانی های کوبنده ، یار دبستانی خواندنهای بیاد ماندنی ، آن خط زیبا که همیشه در جای جای دیوارهای دانشکده علوم خود نمایی می کرد.
نوید برایم نه فقط یک دوست بلکه الگویی از یک انجمنی تمام عیار بوده وهست.
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
برای انجمن امیر کبیر
امروز صبح برای گرفتن کارت شرکت در آزمون تولیمو به دانشگاه شریف رفتم.
در فاصله بین دانشگاه شریف و ایستگاه مترو کافی نتی پیدا کردم وسری به سایتهای خبری زدم، بیانیه انجمن امیر کبیر را مطالعه کردم.
به ایستگاه مترو که رسیدم خودم هم نمی دانم چرا ناگهان مسیرم را بسمت امیر کبیر تغییر دادم.
یاد مرداد سال 84 افتادم که همین مسیر را هر روز مشتاقانه طی می کردم تا در کلاسهای فستیوال تابستانی انجمن امیر کبیر شرکت کنم.
نمی دانم اسم آن دفتر، چه بود (دفتر کنار مسجد دانشگاه را می گویم)،با اینکه اولین باری بود که وارد آن می شدم ولی اصلاٌ احساس غریبی نمی کردم(مثل اولین روزی که وارد انجمن بوعلی شدم یه جور حس آشنایی نسبت به آن داشتم).
خلاصه بعد از ساعتی به جلوی درب دانشگاه رسیدم.
تا اینجا که زحمتی نبود،فقط می ماند مرحله اصلی که ورود به داخل دانشگاه بود.
ماموران انتظامات مانند سال گذشته نبودند، تعدادشان خیلی زیادتر بود،رفتارشان هم خشن، هیچ چیز حال و هوای سال گذشته را نداشت.
با خودم گفتم که باید بروم داخل، من که این همه تجربه دودرکردن انتظامات بوعلی را داشتم طبیعتاٌ مشکل چندانی از بابت ورودم پیش روی خود نمی دیدم.
اما این بار فرق می کرد به هر دری زدم مامور انتظامات خام نشد که نشد حتی خواستم کارتم را گرو بگذارم ولی نشد.
از پشت نرده ها با حسرت به داخل محوطه دانشگاه نگاهی انداختم یاد خواب چند هفته پیشم افتادم (تا آنجا که یادم هست برای یحیی خوابم را تعریف کرده ام).
من و یحیی و صابر و چند نفر از بچه ها بیرون دانشگاه امیر کبیر مانده بودیم ،خبر رسیده بود که انجمن امیر کبیر شلوغ شده و ما برای کمک به آنجا رفتیم و پشت در ماندیم......
و من همچنان سعی می کردم از پشت نرده های دانشگاه انجمن را ببینم..........
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
انجمن هرگز نمی میرد
پاییز 83 برای اولین بار به دفتر انجمن پا گذاردم.
بالاخره بعد از سالها حسرت وارد انجمن شدم.
بی اختیار به یاد سالهای گذشته افتادم.
به یاد رفراندوم،تحصن آقاجری، و آن 16 آذرهای با شکوه.
اولین ملاقات با امین نظری بود ، روز دوم با مصطفی که با من در مورد ساختار تشکیلاتی انجمن صحبت کرد.
روز سوم هم با نوید که بشدت سوال پیچم کرد (در مورد چگونگی آشنایی من با اتجمن و دفتر تحکیم ) و اگر نبود آن روزنامه شرقی که در دست داشتم از سوالات نوید نجات پیدا نمی کردم!
همیشه اولین های انجمنی من برایم خاطره انگیز است، اولین برخورد من با کسانیکه الان بهترین دوستانم هستند.
با یحیی عزیز، با امین نظری و آن اساسنامه ای که چند ماهی من را آواره خود کرد!
با صمد که اولین شماره برای وقتی دیگرش را به من هدیه داد، اولین برنامه ای که من هم در آن حضور مستقیم و مفید داشتم،اولین یار دبستانی که با بچه های انجمن خواندم،اولین همکاری من با نشریه بامداد که اولین و آخرین شماره آن بود وخیلی از اولین های بیاد ماندنی دیگر....
بدون شک دوران فعالیتم در انجمن و در کنار دوستان عزیزم بهترین دوران زندگی من است.
هیچ کس نمی تواند این خاطرات را، این دوستان را از من بگیرد. شاید بتوانند انجمن را تعلیق کنند و حتی مثل انجمن امیر کبیر از بین ببرند ولی هرگز نخواهند توانست خاطرات و دلبستگیهای من و امثال من را از ذهنمان ,از وجودمان پاک کنند . تا وقتی که انجمن در دلهای ماست،هرگز نمی میرد..............