پنجشنبه سی ام شهریور 1385
مهرورزی و دانشجویان پر ستاره
حدود ساعت ۱۹ شبکه خبر، کنفرانس مطبوعاتی احمدی نژاد در نیویورک را بطور زنده پخش می کرد...
خبرنگاری در مورد آزادی مطبوعات در ایران از او سؤال کرد. رئیس جمهور هم با حاضر جوابی و با خونسردی در جواب آن خبرنگار گفت ما در ایران مطبوعات آزاد داریم ، روزنامه وابسته به دولت فقط یکی داریم ، قوه......آزاد داریم ، وکیل آزاد و مستقل داریم ، دادگاه مستقل داریم ، کلاً همه چیز در ایران آزاد و مستقل هستند.
جالب اینجاست که احمدی نژاد هم مانند کاسترو، آمار و ارقام عجیبی که معلوم نیست منابعشان از کجاست در مورد امریکا و کلاً غرب می گوید که خود غربی ها شاخ در می آورند چه برسد به ما....
احمدی نژاد می گفت ۱ درصد امریکاییان در زندان بسر می برند! در حالیکه دو دهم درصد ایرانیان در زندان گذران زندگی می کنند!!
یکی در آنجا پیدا نشد که برخیزد و بپرسد مستر پرزیدنت این آمار و ارقام رو از کجا آوردی؟
یکی در آنجا پیدا نشد که از پرزیدنت عزیز ایران با آن هاله نورش بپرسد اگر مطبوعات در ایران آزادند و در امریکا به غل و زنجیرند پس اینهمه روزنامه و نشریه توقیف شده از کجای ایران در آمده اند؟
کسی نبود که برخیزد و بگوید پرزیدنت هاله نوری، تو که آنچنان در مورد مدینه فاضله ایران با آب و تاب صحبت می کنی جوری که ما کف می کنیم پس اینهمه دانشجوی ستاره دار در ایران چه می کنند؟ به چه گناهی آنها از حق مسلم خود بی هیچ دلیلی محروم می مانند؟ (توضیح اینکه حق مسلم ایرانیان فقط انرژی هسته ای و مشتقات آن نیست بلکه آزادی بیان ، حق تحصیل ، حق داشتن رفاه اقتصادی و خیلی دیگر از حق هاست که انرژی هسته ای در انبوه این حق های مسلم هرگز بر آورده نشده، غرق می شود)
پرزیدنت کنفرانس مطبوعاتی اش را خوشحال و خندان تمام کرد چرا که کسی در آنجا پیدا نشد که جواب این پرسشها را از او بخواهد.
نشست مطبوعاتی هفتگی با الهام را حتماًً ببینید.
خبرنگاری از او می پرسد تکلیف این دانشجویان ستاره دار چه می شود؟؟؟
خنده ملیحی می کند و می گوید با مهرورزی احمدی نژاد دانشجویان هم ستاره دار شدند......
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
انجمن را در یابید...
اوضاع خیلی بحرانیست.
فشار ها روی انجمن روز بروز بیشتر می شود و بچه ها کمتر...
دیگه بچه های قدیم به زندگیشان چسبیده اند ، یحیی ازدواج کرده ، نوید برای ارشد می خواند و بقیه هم یا درگیر مشکلات تشکیل زندگی مشترک هستند یا خودشان را برای خواستگاری رفتن آماده می کنند! یا برای کنکور ارشد بشدت در حال مطالعه هستند.
بچه های جدید هم که فعلاً به دیار خود رفته اند و حالا حالا ها دور و بر انجمن قابل رؤیت نمی باشند.
من و دوسه نفر ماندیم و انجمن در حال تعلیق...
تا شهریور 85 که هیچ خبر خوشی به گوش نرسید( البته غیر از اخبار خوش هسته ای احمدی نژاد)،همه خبر ها پیرامون دستگیری و تحصن و احضار و اعتصاب غذا و مرگ و تحریم و تعلیق( البته از نو ع انجمنی اش) و تخریب و گزینش و اعتراف و....بود ؛ این فاطمه رجبی(همسر سخنگو دولت) هم که به جمع خبر پدید آورندگان ایران پیوسته و چندی است که سوژه خنده شده...
من هم که شنبه،دوشنبه و چهارشنبه می گویم می روم تهران و یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه هم می گویم در دیار خود می مانم ؛ جمعه ها هم به استراحت می پردازم...
چند وقتی است که از جعفریان اخبار ضد و نقیضی به گوش می رسد ؛ یکی می گوید که به تهران انتقالی گرفته ، یکی می گوید انتقالی نگرفته بلکه مهمان شده ؛ آن یکی می گوید با تقاضایش موافقت نشده و در همدان ماندگار شده ؛ حتی بعضی ها می گویند توبه نامه امضا کرده(چه بی ربط)؛ خلاصه این اخبار مختلف از جعفریان من را جداً نگران کرده و شب وروز را از من گرفته است.از عزیزانی که از این دوست عزیز اخباری در دست دارند تقاضامندم من را از نگرانی نجات دهند...
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
روزنامه کیهان و امین...
امروز بعد از نزدیک به سه ماه بچه ها دوباره دورهم جمع شدند.
البته همه بچه ها نبودند ولی خوب به اندازه ای بودند که دور هم کنار هشتی دانشکده علوم جمع بشوند و سیگاری بکشند!
امروز صبح تعدادی از بچه ها هم به حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی رفتند تا شکایت رئیس دانشگاه علوم پزشکی را استماع کنند.
نوید هم بعد از یکماه دوباره به انجمن آمد و دوباره فضای انجمن و دانشکده علوم پر شد از خنده های دلنشینش.
امروز صبح هم سری به دانشکده هنر زدم ، بقول امین انجمن دانشکده هنر را راه اندازی کرده ام و همش هنر، هنر می کنم.
قرار شد دفتر بزرگ دانشکده هنر را تجهیز کنیم و برای شروع سال تحصیلی تحویل بچه های این دانشکده بدهیم.
امشب هم پیش مصطفی و امین بودم، سیاوش هم به جمع ما اضافه شد. امین نسبت به مطالبی که در وبلاگم بر علیه اش می نویسم گله می کرد، در جواب امین عزیز باید بگم که شرمنده...
وقتی که مطلب برای نوشتن پیدا نکنم دو منبع گیر دادن وجود دارد که با این حربه وبلاگم را به روز می کنم یکی روزنامه وزین کیهان و دیگری امین....
امیدوارم امین عزیز از این شوخی من ناراحت نشود ، که نمی شود...
جای شرق خیلی خالی است. به دکه روزنامه فروشی که می روم اصلاً دلم نمی آید روزنامه دیگری را بخرم.
اعتماد ملی روزنامه خوبی است و از نظر مطالب و اخبار سیاسی با شرق برابری می کند ولی از نظر تنوع مطالب شرق چیز دیگری بود. بقول یکی از بچه ها شرق دیگر سطح توقع ما از روزنامه ها را بالا برده ، دیگر نمی شود هر روزنامه ای را بدون قیاس گرفتن با روزنامه شرق خواند.
امیدوارم هر چه زودتر روزنامه شرق از بند توقیف رهایی یافته و با همان کیفیت و تنوع مطالب سابقش به دست ما برسد.
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
خزایی و دانشگاه لرستان
امروز دو نفر از کارکنان دانشگاه لرستان به انجمن آمدند.
تصویر اکبر گنجی و عکسهای ویژه نامه فریادآزادی توجه شان را جلب کرده بود.
بعد از سلام و احوال پرسی نگاهی به دفتر انداختند و گفتند شما هم مثل بقیه انجمن ها هیچ ندارید.
لبخندی زدم و گفتم انجمنی ها هر چه دارند در دل دارند، امکانات مهم نیست.
در مورد انجمن لرستان می گفتند و وضعیت بچه های انجمنی لرستان....
در مورد حمله وحشیانه به انجمن و تخلیه اموال انجمن...
از هر دری سخن بمیان آمد تا رسید به خزایی رئیس دانشگاه.
حرفهای جالبی در مورد خزایی شنیدم.
اینکه آبان سال 76 کارکنان دانشگاه به همراه بچه های انجمن، خزایی را که رئیس دانشگاه لرستان بود با همان صندلی اش یکجا به بیرون از محوطه دانشگاه پرت کرده بودند!! و این رئیس مهربان و دل نازک گریه کنان!! دانشگاه لرستان را ترک کرده بود.
در مورد خدمات این پدیده در آن دانشگاه می گفتند که مهمترین کارش ایجاد یک سرویس بهداشتی (همان توالت خودمان) در اتاق ریاست دانشگاه بود!!
خلاصه امروز روز پر باری بود بخصوص اینکه با خدمات گرانقدر خزایی در دانشگاه لرستان آشنا شدم .
اکنون فهمیدم که چه جواهری رابدست آورده ایم....
دوشنبه بیستم شهریور 1385
انتظامات دانشگاه امیر کبیر و عنکبوتهای دانشکده هنر
امروز قرار بود رئیس دانشگاه وقت ملاقاتی به بچه های شورای عمومی جدید بدهد ، این پدیده دانشگاه بوعلی در پاسخ به این درخواست گفت به بچه های انجمنی بگویید من با شما ها کاری ندارم!
یک مقام آگاه انجمنی در جواب این رئیس مردمی( که هفته ای یکبار درمحاصره بادی گاردهای نازنین عضو جامعه اسلامی در صف فراموشی سلف می ایستاد و برای دسرش هم دوتا کیوی می گرفت) گفت این بچه های انجمن هستند که درخواست ملاقات کرده اند نه شما پس آنها با شما کار دارند آی کیو!!
خلاصه آن مقام آگاه انجمنی در ادامه تصریح کرد که حرفهایی که می خواستیم بطور خصوصی به شما بگوییم را طی نامه های سرگشاده متعددی در ابتدای مهر به اطلاع عموم دانشجویان می رسانیم .
از این رئیس خوشگله که بگذریم، می رسیم به روزنامه شرق که دوباره در محاق توقیف فرو رفت. از شنیدن این خبر واقعاً ناراحت شدم، بیچاره شرق تازه سومین سالگرد انتشارش را جشن گرفته بود ، کیک تولد شرق به کام شرقی ها تلخ شد.
برادران همیشه در صحنه جامعه اسلامی و بسیج در تکاپو برای هر چه با شکوهتر برگزار کردن جشن ورودی ها هستند.
من از همین جا برای این برادران عزیز و مخلص آرزوی موفقیت می کنم بخصوص هم اکنون که دیگر انجمنی وجود ندارد غیر از نوع مستقل آن و همه چیز دست بدست هم می دهد تا این برادران براحتی در دانشگاه جولان بدهند(البته با دمپایی یا کفشهای پاشنه خوابیده).
انتظامات امیر کبیر هم در حال سپری کردن دوره های رزمی متعدد زیر نظر نیروی انتظامی است ، گویی می خواهند با یک گروه چریکی نبردی تمام عیار انجام دهند.
دانشجویان بیچاره با این غذاهای مقوی سلف دانشگاه چگونه می خواهند در برابر انتظامات گردن کلفت امیرکبیر(بچه هایی که حتی یکبار قدم به امیرکبیر گذاشته اند این هیولاها را دیده اند) مقاومت کنند.
احتمالاً در همانروزها دارودسته حاج سعید حدادیان هم تصمیم می گیرند تور سیاحتی و البته گروه فشاری درمسجد دانشگاه امیر کبیر بگذارند و ناخواسته انجمنی ها را هم مورد نوازش و محبت قرار دهند.
امیر کبیر چه روزهای خونینی در پیش رو خواهد داشت!!
راستی در مورد آن روزی که با بچه ها به دفتر انجمن دانشکده هنر رفتیم و آنجا را غبار روبی کردیم فراموش کردم که در مورد نقش مؤثر خانمها در آنجا بنویسم ، بخصوص وقتی که عنکبوتهای وحشتناک از گوشه های تاریک دیوارها و کمدها بیرون می آمدند و خانمها با شجاعت تمام به قلع و قمع آنها می پرداختند و من با خیال راحت و بدون ترس از عنکبوتها به بقیه کارها میرسیدم.
راستی اگر آن عنکبوتها همچنان در آنجا حضور داشتند من یکی که حاضر به فعالیت در آنجا نبودم. در نتیجه دفتر هنر، بسته می ماند و دانشگاه آنرا تصاحب می کرد و بعد تمامی دفاتر انجمن را تصاحب می کرد و بعد تحکیم را تصاحب می کرد و در نتیجه کار جنبش دانشجویی تمام بود!!
اینها همه از ویژگیهای جنبش دانشجویی است که حتی کشتن عنکبوتهای یکی از دفاتر انجمنش در آن تأثیر دارد.
اصلاً از کجا معلوم که این عنکبوتها فرستاده اقتدار گرایان نبوده تا باعث شوند که من از انجمن فراری بشوم(البته بدون اساسنامه ای که امین قولش را به من داده بود).
از دست اینها همه جور کاری بر می آید حتی تربیت عنکبوت!!!
واقعاً از خانمهایی که با شجاعت در مقابل عناصر عنکبوت نما ایستادند و نقشه شوم دشمنان را خنثی نمودند تشکر ویژه دارم.
حالا پیدا کنید رابطه انتظامات دانشگاه امیر کبیر را با عنکبوتهای انجمن دانشکده هنر....
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
بالاخره نوید حاجی شد
خدا وکیلی چه شامی بود ، جمعمون جمع بود فقط جعفریانمون کم بود!!
دیگه از این به بعد باید نوید را با پیشوند حاج صدا کنیم، حاج نوید....
امیدوارم حاج نوید من را از دعا فراموش نکرده باشد ، من یکی که خیلی به دعا احتیاج دارم.
راستی حاج نوید در بدو ورودش به ایران با پیشامد تلخ فوت مادربزرگش روبرو شد.
از همین جا من به حاج نوید مصیبت وارده را تسلیت می گم و برایش صبر جزیل آرزومندم...
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385
رابطه جنبش نفی خشونت و لگد
امروز صبح دوباره به دفتر انجمن دانشکده هنر سری زدم.
کارگران مشغو ل کندن پله ها و مسیر ورودی دانشکده بودند. بعد از حدود ۳۰سال می خواهند دوباره دستی به سروگوش قدیمی ترین ساختمان دانشگاه بو علی بکشند.
گشتی در دفاتر انجمن زدم،دفتر هیئت پیروان ثارالله انجمن عجب امکاناتی دارد. از گاو صندوق! گرفته تا یخچال و انواع نوارهای نوحه وآمپلی فایر و دستگاه تکثیری که فکرکنم از ۲۰ سال پیش به این طرف از رده خارج شده و در گوشه ای آرام گرفته بود.
دفتر کوچک کنار هیئت هم واقعاً جای دنجی است.دفتری کوچک با پنجره ای کوچک واقعاً غروبهای زیبا و دلگیری دارد، در روزهای نزدیک به انتخابات برای ثبت نام از کاندیداهای دانشکده هنر غروبهای زیادی را در آنجا سپری کردم ، دم غروب ، حال و هوای عجیبی به آدم دست می دهد، واقعاً زیباست....
بیاد اولین روزی افتادم که بعد از ۳ سال متروک ماندن این دفاتر به آنها سری زدیم و غبار این همه سال خاموشی را از درونشان زدودیم...
خوب آن روز را به یاد می آورم ،یکشنبه ۲۷فروردین میلاد حضرت محمد بود و تعطیل.
روز قبلش با خیلی از بچه ها هماهنگ کردیم که یکشنبه به دانشکده هنر بیایند و در تمیز کردن آن دفاتر کمک کنند ، که از آنهمه فقط ۶ نفر آمدند ،از خانمها معصومی و جلیلیان و عزیزی و از پسرها من و مصطفی و جعفریان معروف!
به بزرگترین دفتر انجمن که زمانی دفتر مرکزی انجمن بود و برای خود برو بیایی داشت و بقول مصطفی بچه ها به آن واتیکان می گفتند، رفتیم ، اولین چیزی که بعد از باز شدن در جلب توجه می کرد پوستری از 18 تیر بود و این جمله که در آن نوشته شده بود :
۱۸تیر؛ نفی خشونت ،تمرین خردورزی اجتماعی.
بچه های انجمنی این پوستر معروف را حتماً در انجمن های دانشگاههای دیگر هم دیده اند.
حس غریبی داشتم. گویی در اینجا زمان متوقف شده بود، آلبومهای عکس باز شده روی میز مانده بودند و یک وجب خاک روی همه چیز را پوشانده بود. همه جور عکس و پوستر در آنجا بود از عکس امام خمینی گرفته تا منتظری و بهشتی و خاتمی، از پوستر کنسرت حسین زمان در سال ۷۹ گرفته تا پوستر رفراندوم که بچه ها آن را با چسب سنگ! به دیوار چسبانده بودند تا کسی نتواند آن را بکند.
بیرون بردن آنهمه میز و کمد کار سختی بود بخصوص اینکه برای این کارهای سنگین فقط ما سه نفر بودیم.
در آوردن پارتیشنها هم کار سختی بود بچه ها سعی می کردند با آچار و پیچ گوشتی اتصالات پارتیشن ها را جدا کنند ولی اکثر پیچها بخاطر قدمتشان زنگ زده و هرز بودند ، بعد از مدتی ور رفتن با آنها و نتیجه نگرفتن از روی خستگی و عصبانیت لگدی به آن قسمت از پارتیشن زدم با کمال تعجب دیدم براحتی پارتیشن جدا شد ، این شد که شروع کردم به لگد زدن!پارتیشنهای فرسوده انجمن فرصتی شده بود برای خالی کردن عقده هایی که از آزار و اذیتهای بچه ها( بخصوص امین ) در سینه داشتم .
با لگد ، پارتیشن ها را یکی پس از دیگری سرنگون کردم و بچه ها به دور از منطقه خطری که بواسطه سقوط پارتیشن ها ایجاد شده بود ، مشغول تماشا بودند و گهگاهی هم تشویق می کردند.
آن روز یکی از پر کارترین روزهای انجمنی من و بقیه بچه هابود نزدیک به سه بار کف دفتر را شستیم تا کمی وضع آنجا بهتر شود.هنوز پاچه های جعفریان را یادم نرفته که برای راحت بودن بالا زده بود و بلافاصله مجبور شد ( یعنی مجبورش کردیم) که آنها را پایین بیاورد.
همه اتفاقات آن روز خاطره بود از لگدهای من به پارتیشن ها تا پاچه جعفریان....
بقول مصطفی کاری که ما آنروز کردیم (یعنی تمیز کردن آن دفتر با آنهمه وسایل و آلودگی )،همیشه در یاد ها خواهد ماند.
دفتر های انجمن در این دانشکده تاریخ انجمن را در خود نگه داشته اند، امیدوارم که بچه های جدید هم آن تاریخ رابرای همیشه و با افتخارات بیشتری ادامه دهند....
دلم برای آن غروبهای دلگیر و زیبا تنگ شده ، کاش در فصل پاییز ، فصل خزان هم بتوانم آن غروبها را، وقتی که سرخی آسمان از آن پنجره کوچک به داخل دفتر می افتد ، ببینم.....
نتیجه اخلاقی از این خاطره اینکه اِعمال خشونت همیشه بد نیست حتی در مواقعی لازم است، مثل برداشتن این پارتیشنها...
جمعه دهم شهریور 1385
یکی دیگر از فواید تحریم
باز هم سانحه هوایی در ایران...
باز هم کشته و زخمی شدن دهها نفر بدلیل استفاده از وسیله حمل و نقلی که در جهان امن ترین وسیله جابجایی است غیر از ایران، گویی این تقدیر ماست که با تمامی کشورها تفاوت داشته باشیم حتی در زمینه ایمنی پرواز...
در مملکت ما که انرژی هسته ای و مشتقات مختلف آن حرف اول را میزند و همه چیز را فدای خود می کند؛ دیگر چه انتظار داریم که سیستم حمل و نقل مطمئن داشته باشیم آن هم با گذشت 27 سال تحریم قطعات یدکی و این هواپیماهای درپیت دست هزارم روسی....
بیاد دوران کودکی افتادم و پرواز با هواپیمای سی-130 از تهران به خوزستان و بالعکس.هواپیمایی که مخصوص حمل بار و نهایتاً چتر باز طراحی شده ، مسافر کشی می کرد!
آن هم با صدای گوشخراش موتورهایش که وقتی به مقصد می رسیدیم تا یک هفته صدای آن روح و روانمان را می جوید.
خوب بیاد دارم که در یکی از این سفرهای پر ماجرا ،هنگام فرود چرخ هواپیما باز نشد و خلبان مجبور شد به فرودگاه دیگری برود و در این فاصله خدمه این هواپیمای فوق مدرن با آچار و پیچ گوشتی به جان هواپیمای مادر مرده افتادند تا بالاخره موفق به رفع ایراد شدند.
رئیس جمهور پیام تسلیتی برای بازماندگان این سانحه نوشته است در آن به همه چیز اشاره کرده غیر از دلیل این سانحه....
پر واضح است که امروزه حتی بچه های خردسال هم دلیل این گونه سوانح هوایی دلخراش را می دانند و بجای خواندن شعر معروف ماشین مشدی ممدلی نه بوق داره نه صندلی .......... می خوانند:
هواپیمای مشدی احمدی نه بوق داره نه صندلی ......
حالا هی بگید برای تحریم آماده ایم...
نتیجه اخلاقی اینکه تحریم چیز خوبی است و ما را در انواع سوانح رکورد دار می کند؛ ناممان در کتاب رکوردهای جهان (گینس ) ثبت می شود و کلی به فن آوری هسته ای افتخار می کنیم که اینهمه منافع داشته و خواهد داشت.....
سه شنبه هفتم شهریور 1385
یک روز بهتر از روزهای گذشته
امروز کمی بهتر از روزهای گذشته بودم.
بعد از ۵ روز دوری از انجمن مشتاقانه به سویش شتافتم.
بقول یکی از بچه ها ، انجمن خونمون پایین اومده بود.
نمی دانم ترم بعد که از انجمن بطور کامل جدا می شوم چگونه زمان را سپری کنم.
به توصیه همان دوست باید قرص انجمن با خود ببرم که هروقت دلتنگ شدم از آنها مصرف کنم.
امروز روز خوبی برایم بود...
مشکلاتم شکر خدا کمتر شده ......
امروز یکی از بچه های قدیمی انجمن را دیدم که در حال حاضر در دانشگاهی دیگر در مقطع کارشناسی ارشد تحصیل می کند . در مورد این چند سال صحبت کردیم و خاطرات سالهای گذشته را دوباره زنده کردیم.
نزدیک ظهر با یکی از بچه ها سری به دفتر قدیمی انجمن در دانشکده هنر زدیم .
انتظامات دانشکده هنر برعکس دانشکده های دیگر با ما رفتار خیلی خوبی دارند.کمی با آنها صحبت کردم و خبر تعلیق انجمن را به آنها دادم،از این خبر خیلی ناراحت شدند.
در دفتر انجمن نشسته بودیم که آشنایی وارد شد( به دلایل امنیتی از ذکر نام این مرد بزرگ معذورم).
از ابتدای تشکیل انجمن اسلامی دانشجویان بوعلی با بچه ها بود و همه را می شناخت.
آلبومهای قدیمی را نشانش دادم ،عکس همرزمانش را در جبهه ....
با حسرت دست روی عکسها می کشید و می گفت تمامی این دوستان یا اعدام شدند یا در جبهه هویزه (جایی که بسیاری از دانشجویان انجمنی شهید شدند) به شهادت رسیدند. از چشمانش می شد عمق احساسش را نسبت به انجمن درک کرد. خاطرات بسیاری از انجمن دارد از انقلاب فرهنگی، از بچه های خط امامی ، از درگیریهایی که دانشجویان با گروههای فشار داشتند چه در دوران هاشمی و چه در دوران خاتمی،در تمامی این سالها او در کنار انجمن بود.....
پنجشنبه دوم شهریور 1385
به فریادم رس ای پیر خرابات......
دیگه همه چیز برایم بی معنا شده.
وقتی که حوصله هیچ کاری را نداری ، وقتی هیچ آینده ای نداری جز درد و رنج ، وقتی که هیچ امیدی نداری ، وقتی که هیچ دوستی را دور و برت نمی بینی مگر اینکه آنها هم درد تو را دارند شاید هم دردمند تر از تو هستند ، وقتی که بجایی می رسی که در آستانه ی جدایی از عزیزترین موجود زندگی ات هستی دیگر چه چیزی می تواند تو را از این نگرانی ، ترس ، افسردگی و هزاران درد بی درمان دیگر نجات دهد؟
به چه کسی تکیه کنی وقتی که تنها تکیه گاهت هم روز بروز با قهر زمانه از تو دور می شود؟
چه چیزی می تواند تو را از این همه فشار ولو برای چند ساعت رهاییت بخشد؟
تلویزیون را روشن می کنم چیزی نیست .
شبکه 1 قرائتی درسهایی از قرآن می دهد .
شبکه 2 مسایل سیاسی این 1 هفته را مرور می کند و طبق معمول بحث انرژی هسته ای.
شبکه 3 شبهای کیش را پخش می کند در این مورد هیچ واکنشی نشان ندادم جز افسوس خوردن برای خود.
شبکه 4 کاخ شیشه ای سیاست در مورد سازمان ملل و آپارتاید هسته ای (شاهکار جدید رئیس جمهور) می گوید.
شبکه استانی که اخبار استانی را می گوید واز عملیات ضربت ذوالفقار و از برنامه های هفته دولت و از پروژه های در انتظار افتتاح دولت.
شبکه قرآن که 80 در صد برنامه هایش پخش نوحه های مختلف از آهنگران گرفته تا مداحان اهل گروه فشار مثل حدادیان است گویی ملاک مؤمن بودن در میان مردم ما بیشتر عزاداری کردن و سیاه پوشیدن است .
شبکه آموزش برنامه آشپزی دارد با غذاهایی که فقط می شود آنها را در تلویزیون دید نه سر سفره هایمان چون این غذاهای بیگانه با نفت ایرانی که بر سر سفره هایمان است ناسازگار است.
شبکه خبر هم خبر از پایان نیروگاه هسته ای بوشهر در نیمه دوم سال 2007 !! می دهد.
خدا می داند تا آن وقت چند روسی دیگر از قبال ثروت ملی ایرانیان میلیاردر می شوند، پول نفتی که در همه موارد اعم از کمک به لبنان و فلسطین و افغانستان و عراق و کوبا و هدیه دادن به روسیه و چین و فیلترینگ اطلاعات برای جلوگیری از آگاهی ایرانیان صرف می شود غیر از این مردم بدبخت ایران .
از چه چیزم بگویم ؟
از ناتوانی ام برای تشکیل یک زندگی مستقل در این چند سال که بالاخره کار به اینجا برسد؟....
مگر ما چه چیزی می خواهیم؟ یعنی حق داشتن یک زندگی معمولی را نداریم؟روی دریای نفت قرار داریم و برای داشتن یک زندگی معمولی باید به هر دری بزنیم و در آخر هم به هیچ برسیم.
خوب یادم هست هفته پیش که چند نفر از کره جنوبی به منزل ما آمده بودند در هنگام بازدید از طبقه زیرین خانه پدرم با تعجب می گفتند که چگونه جلوی نفوذ نفت را به طبقه زیرین منزلتان گرفته اید؟
بله بسیاری از بیگانگان در مورد ایران این تفکر را دارند، کشوری که بر روی دریای نفت و گاز قرار دارد.
این تفکر که در خانه هر ایرانی یک چاه نفت وجود دارد اغراق آمیز است ولی ما بقدری نفت و گاز داریم که با آن بتوانیم زندگی متوسطی را برای تمامی ایرانیان بر قرار کنیم.
مگر سوئد نفت دارد؟ مگر فرانسه نفت دارد؟ مگر کانادا غیر از چوب منابع خدادادی قابل توجه دیگری دارد؟
چرا ما اینگونه زندگی می کنیم و آنها آنگونه؟ قصدم ستایش غرب نیست بلکه نکوهش ایران و ایرانیان است.
از نا امیدی ام از فضای حاکم بر ایران و بی تفاوتی این ملت همیشه در صحنه که کاری ندارند غیر از فوضولی و دوبهم زنی در زندگی دیگران بگویم؟.......
چه بگویم از این مردم؟
هم اکنون که در این شرایط بغرنج بسر می برم آرزو می کنم که به هر صورتی که شده این جماعت ........(هر چه فکر می کنم نمی توانم کلمه ای در خور این ملت پیدا کنم) و ایران عزیز با تمام زیبایی هایش را ترک کنم.
دوره دبیرستان معلمی داشتیم غرق در تفکرات دکتر شریعتی ، می گفت وقتی در زندگی خود به بن بست رسیدید هجرت کنید.
و الان زمان هجرت من فرا رسیده؛ باشد که خداوند مرا یاری دهد و مرا از این غم رهایی بخشد...
پنجشنبه دوم شهریور 1385
یک انجمن دیگر هم بسته شد....
در ابتدا ابراز تأسف می کنم برای غیر قانونی اعلام شدن یک انجمن دیگر (انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه اصفهان) گویی حاکمیت حتی ظرفیت تحمل دانشجویان منتقدی که هیچ ندارند جز قلبی آکنده از امید واعتقاد به آزادی و آزادگی را ندارند ، همین کم تحملی حاکمیت عواقب خطرناکی را برایش در پی خواهد داشت.
همانطور که پیش از این گفته ام هیچ کس نمی تواند انجمن ها را ببندد چرا که انجمن در دل دانشجویان جای دارد نه در دفاتر و تا زمانیکه در دلهای تک تک ماست زنده است.گیرم دفاتر ما را بستید با دلهای ما چه میکنید؟ با احساسات مان چه می کنید؟
مطمئن باشید اینگونه برخورد با انجمن های اسلامی هزینه سنگینی را برای حاکمیت در پی خواهد داشت ، سنگین تر از آنچه که بر سر ما آورده اند و همچنان می آورند.
چند روز پیش امین عزیز طی تماسی تلفنی متذکر شد که به کیهان خیلی گیر داده ام و اولتیماتوم داد که هر چه زودتر کیهان را به کناری نهاده و از خاطرات بیشماری که در انجمن داشته ام بنویسم، ولی هر چه کردم نتوانستم بر وسوسه گیر دادن به کیهان غلبه کنم.
این مطلب را از بخش کیهان و خوانندگان بخوانید.
¤ از سيماي جمهوري اسلامي درخواست مي كنم يكبار ديگر گفت وگوي آقاي احمدي نژاد با خبرنگار آمريكايي را پخش كند.
حسين قلي زاده
ظاهراً این طرفدار کیهان و ایضاً احمدی نژاد آن چند دفعه ای که تلویزیون این گفت و گوی جذاب را پخش کرده خواب بوده که پخش دوباره آن را مطالبه می کند.
شاید هم آنچنان این گفت و گو جذاب بوده که پخش 100 باره آن از تلویزیون باز هم جذاب است.من که چیز جذابی از این گفت و گو نیافتم جز مورد تمسخر قرار گرفتن رئیس جمهور مهرورز توسط آن خبر نگار امریکایی.
شاید هم من خواب بودم و نتوانستم به عمق این گفت و گوی استثنایی پی ببرم.
