سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
می خواستم در مورد ماه رمضان بنویسم و حال و هوای رمضان های گذشته و امسال.
سحرهایی که با زنگ تلفن مینا بیدار می شوم و نمازهای مغربی که با زبان روزه و قبل از باز کردن افطارمان می خوانیم و دعاهای بعد از نماز، شاید در آن لحظات عزیز دعاهایمان گیرایی بیشتری داشته باشد.
هنوز امیدمان را از دست نداده ایم، تا زندگی هست امید هم باقیست، ولی چه می شود با این گذران لحظات سکر آور روزگارمان...
دیگر اشتیاق و شوری برای پیگیری مسایل دور و اطرافم وجود ندارد. تمام آن کسانی که در این سالها تلاش می کردند دانشگاه را خاموش و سرد، دانشجویان را مایوس و جامعه را سرخورده کنند براستی به اهدافشان رسیدند.
حداقل می توان به این امیدوار بود که در این مملکت عده ای پیدا می شوند که تلاش و پشتکارشان به نتیجه ای برسد، خواه این نتیجه همان ایجاد فضای یاس و ناامیدی در جامعه باشد.
چندی پیش با دوربین صدا و سیما برخوردم و با این پرسش که مشکلات شما چیست؟
مشکلات!!
از چه چیز باید می گفتم؟ موج افکار مغشوش به ذهنم هجوم آورد. خدایا چه بگویم؟ مشکلم چیست؟
از دانشگاه بگویم؟ از سیاست؟ از فرهنگ؟ از اقتصاد؟
بی کاری!!
واقعاْ این را گفتم، بی کاری...
مانند تمام جوانهایی که مشکلاتشان را جلوی دوربین صدا و سیما می گویند و من هم به تمسخر آنها می پرداختم که چرا این افراد دغدغه ای ندارند جز بیکاری و ازدواج.
اکنون من هم جزو همان جوانهایی بودم که پیش از این، آنها را به کوته بینی متهم می کردم.
وقتی به نهایت استیصال برسی، دیگر دموکراسی و جامعه مدنی اولویت دغدغه هایت نیست، می شوی مثل من که روزی تشنه عدالت و حقیقت بودم و امروز...
در هر حال آن مصاحبه ختم به تقاضا از دولتمردان جمهوری اسلامی شد برای حل معزل بیکاری. بیاد جواب یکی از بچه های انجمن افتادم در ۱۶ آذر ۸۳ به تقاضای دوربین صدا و سیما برای مصاحبه.
خوب بیاد دارم آن روزی که در روبروی انجمن علوم دوربین صدا و سیما قصد گرفتن مصاحبه از بچه های انجمن را داشت و پاسخ آن دوست انجمنی.
موضع انجمن اسلامی دانشجویان نسبت به رسانه ها واضح و روشن است، ما با همه رسانه ها مصاحبه می کنیم غیر از رادیو اسراییل، رادیو امریکا و صدا و سیمای لاریجانی"که حالا شده ضرغامی".(نقل به مضمون)
جمعه شانزدهم شهریور 1386
یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب،
منو می بره از توی زندون...
یه شب مهتابه امشب، یه شب ازون شبهای بیشمار تنهایی و نا امیدی.
غم زیاد، بغض سنگین، چشمان منتظر، خانه ای سوت وکور، هجوم افکار مغشوش، آینده ای تاریک و آه...
اگر این آه نبود که این بغض سنگین مرا خفه می کرد.
