تبليغاتX
کوچ

پنجشنبه سی ام خرداد 1387

مدتی ست که ماهی یکبار یا بیشتر آن هم با بی حوصلگی مطلب جدید می نویسم. این ایام امتحانات هم مزید بر این علت شده که کمتر با وبلاگ مشغول باشم. خیلی زود ایام می گذرد بسیار زودتر از آنکه حتی بتوانیم به این گذار فکر کنیم.بسیاری از دوستان این ترم فارغ التحصیل شدن شان را جشن گرفتند و من هنوز با واحدها کلنجار می روم و برای سال آینده برنامه ریزی می کنم. پاس کردن واحد، آمادگی برای کنکور ارشد، کار، زندگی مشترک، مسایل مالی و از این قبیل مشغله های مادی و دنیوی. بقول یکی از اساتید،این روزها تمامی نگرانی ما به سوی مسایل پست و مادی معطوف شده.

امروز کمی وقت پیدا کردم و سری به آرشیو صفحات وب زدم. آن روزها که دل و دماغ داشتم آرشیو خوبی از اخبار دانشگاه و بیانیه ها جمع آوری می کردم. حلقه دانشجویی آسمان(یادش بخیر)، اخبار انجمن ها سال 84 و 85 و بیانیه های آن سالها. از آن سالها چیزی جز تعدادی عکس و نوشته خبر باقی نمانده. بسیاری از دوستان یا در مقاطع بالاتر(البته بدلیل مهرورزی دولت نهم) در دانشگاه آزاد، مشغول به تحصیل اند و یا به کار و رفع مشکلات و مسایل متعدد پبیش روی زندگی می پردازند. از تمامی یاران تنها خاطره ای بجا مانده و چه غرور انگیز است مرور این خاطرات. به امید روزی که باز این یاران گرد هم بیایند و خاطرات خوش پیشین تجدید شوند.

در پایان بیاد دوستانی که در کنار آنان با شور و عشق بسیار زنده بودن را تجربه نمودم آخرین مطلب وب سایت آسمان را قبل از بسته شدن اجباری آن، در ادامه می آورم، هر چند که می دانم بسیاری از دوستان آن را خوانده اند ولی مرور آن خالی از لطف نیست.

 

هنوز هم مي توان به آسمان اميد داشت ...

يک پنجره ،
سقفي شيرواني ،
يک آسمان ،
يک آفتاب و يک آدم قدبلند .

اينها : همه چيز يک نقاشي بچه گانه اند . پنجره هايي مربعي رو به همان آسمان آبي و ساده .
اما روزگار ما خيلي شبيه اين نقاشي ها نيست ، بزرگتر که شدند آسمان نوشته هايشان آنقدر ها هم که نقاشي مي کردند آبي نماند . آدمهاي نقاشي ، بيشتر مي شوند و خانه هاي رنگ به رنگ سر به آسمان مي کشند با يک دنيا پنجره .
خيلي وقت است که نقاشي کودکانه مان را آويزان کرده ايم روي ديوار اتاق يکي از اين خانه ها .
خيلي وقت است که مي دانيم تنها يک پنجره رو به آسمان باز نمي شود .
ديگر گذشته آن مو قع ها که پنجره ي نقاشي کسي را خط خطي کنيم ، ديگر همه چيز در آن برگ هاي نازک دفتر نقاشي خلاصه نمي شود که مچاله اش کنيم و خلاص شويم از آن تک پنجره ي مربعي و آن آسمان کم رنگش .
اگر آنها بزرگ نشده اند ما خيلي وقت است که ديگر بچه نيستيم . آسمان ما تنها براي چند پنجره ، آبي نيست . هنوز هم مي توان به آسمان اميد داشت ...
اين روزها باز نگاه داشتن اين چند پنجره کمي سخت شده ! اين بار شايد قرعه به نام ما زده اند اما اين هم مي گذرد .
تمرين مي کنيم تا جور ديگري بنويسيم بي خيال آسمان که نمي توان شد !
پنجره اي تازه تر را باز مي کنيم و ما هم مثل هزاران شهروند ايراني که براي نوشتن و خواندن از روزگار اين سرزمين بي تابي مي کنند دوباره خواهيم نوشت و دوباره خواهيم خواند .

حلقه دانشجویی آسمان
نوشته شده توسط سهیل در 0:13 |  لینک ثابت   •